X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد



داستانهای ائمه معصومین و پیامبران - خنده پیامبر
نوشته شده توسط : hekayat


روزی رسول اکرم صلی الله علیه و آله بسیار ناراحت بود. در این حالت، عربی آمد و خواست نزد حضرت برود و مطلبی بگوید. اصحاب به او گفتند: امروز حضرت ناراحت است و صلاح نیست مزاحم بشوی!
مرد عرب گفت: به خدا سوگند نزد او می روم و او را می خندانم و از ناراحتی بیرون می آورم. پس مرد عرب نزد حضرت رفت و گفت: ای رسول خدا، ما شنیده ایم که دجّال وقتی ظاهر می شود، مقداری آب گوشت برای مردم می آورد، درحالی که مردم در قحطی به سر می برند و عده ای هم از گرسنگی می میرند. آیا اگر من او را دیدم، از آن غذا نخورم تا هلاک شوم یا اینکه از آن غذا بخورم و چون سیر شدم، به خدا ایمان آورم و از او بیزاری بجویم؟ حضرت باشند این سخن، به قدری خندید که دندان هایش پیدا شد و فرمود: «خدا تو و همه مؤمنان را از او بی نیاز کند».



:: موضوعات مرتبط: حضرت محمد(صلی الله علیه و آله)
:: برچسب‌ها: ,,,,,,,
تاریخ انتشار : 19 فروردین 1391 |