X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد



داستانهای ائمه معصومین و پیامبران - شخصیتی غریب
نوشته شده توسط : hekayat


محدّثين و مورّخين روايت كرده اند:
هرگاه دردها و غم هاى جامعه براى مولاى متّقيان، اميرالمؤمنين علىّ (عليه السلام) غير قابل تحمّل مى گشت; و مى خواست درد دل خود را بيان نمايد با خود زمزمه و درد دل مى نمود.
و آن حضرت معمولا به تنهائى از شهر كوفه خارج مى شد و حوالى بيابان غَرىّ ـ نجف اشرف ـ گوشه اى را بر مى گزيد; و روى خاك ها مى نشست و دردهاى درونى خود را با آن فضاى ملكوتى بازگو مى نمود.
در يكى از روزهائى كه حضرت به همين منظور رفته بود، ناگهان شخصى را مشاهده كرد كه بر اشترى سوار و جنازه اى را جلوى خود قرار داده است و به سمت آن حضرت در حركت مى باشد.
همين كه آن شخص شتر سوار نزديك حضرت امير (عليه السلام)رسيد، سلام كرد و حضرت جواب سلام او را داد و سؤال نمود: از كجا آمده اى؟
پاسخ داد: از يمن آمده ام.
امام (عليه السلام) فرمود: اين جنازه اى كه همراه دارى كيست؟ و براى چه آن را به اين ديار آورده اى؟
در پاسخ گفت: اين جنازه پدرم مى باشد، او را از ديار خود به اين جا آورده ام تا در اين مكان دفن نمايم، امام علىّ (عليه السلام) اظهار نمود: چرا او را در سرزمين خودتان دفن نكرده اى؟
در پاسخ اظهار داشت: چون پدرم قبل از مرگ خود وصيّت كرده است كه او را براى دفن به اين جا بياوريم; همچنين پدرم گفته بود: در اين سرزمين مردى دفن خواهد شد كه در روز قيامت جمعيّتى را به تعداد طايفه ربيعه و مُضر ـ يعنى; تعداد بى شمارى را ـ شفاعت نموده و از عذاب جهنّم نجات مى دهد; و ايشان را اهل بهشت مى گرداند و شفاعتش در پيشگاه خداوند پذيرفته است.
حضرت اميرالمؤمنين علىّ (عليه السلام) سؤال نمود: آيا آن مرد را مى شناسى؟
آن شخص گفت: نه، او را نمى شناسم.
فرمود: به خداوندى خدا! من همان شخص هستم.
و امام (عليه السلام) اين سخن را سه بار تكرار نمود و سپس جنازه را به كمك يكديگر در آن سرزمين دفن كردند



:: موضوعات مرتبط: حضرت علی(علیه السلام)
:: برچسب‌ها: ,
تاریخ انتشار : 19 فروردین 1391 |